۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

یک رویای احمقانه..


عمود به جهت تخت ولو شدی روش !
سرت از آن طرف افتاده بیرون ، پاهات از این طرف..
بدون اینکه سرت را بالا بیاوری دستت را می کشی روی تخت، موبایل را پیدا می کنی ، میاوریش جلوی چشمت یک جاییش را فشار می دهی تا روشن شود، بعد هم بیل بیلکش را می کشی تا آنلاک شود.. آن دکمه قرمزه را میزنی تا از میوزیک بپرد بیرون و صفحه اصلی را نشان دهد..
خبری نیست هنوز !
ساعت را نگاه می کنی (همان بالای موبایل، گوشه ی سمت راست)
پرتش می کنی یه جا روی تخت ! نمی دانی کجا ، فقط می دانی نباید آنقدری دور شود که هدفون از گوشت بیاید بیرون، ترجیحا هم از تخت پرت نشود پایین بهتر است..
سرت هنوز از تخت افتاده بیرون و رو به پایین است ! موهات آشفته شده در هوا..
باز چشم هات رو می بندی !
دوباره در اهنگ فرو می روی !
باز فرو می روی در تمام آن رویا ها... که حاضری تمام زندگیت را بدهی تا واقی شوند...

خودت  هم می دانی ! فقط یک مشت رویای کودکانه اند...

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

امروز ۲۹ بهمن ماه - فرصت - نتیجه


هر کس نداند. معدود افرادی که اینجا را می خوانند می دانند که از آذر ماه تا امروز زندگی ام رو ول کردم. درس نخوندم. تفریحی هم نکردم به اون صورت.. صرفا وقت رو گذروندم
هر کس هم نداند. این معدود افراد می دانند که آدم تنبلی نیستم ! به موقعش روزی ۱۷ ساعت و هفته ای ۸۰ ساعت هم در خواندم ! آن هم نه برای مدت کوتاه.. شاید ۲ - ۳ سال پشت سر هم !

حالا برای همان معدود افراد می گویم ! دلیل این کارم این بود که می خواستم بدون هیچ دغدغه ای دانه دانه مشکلاتم را حل کنم بروم جلو تا به جایی برسم که مشکلی نداشته باشم . که این حس توم نباشه که من دارم با مسیر زندگی میرم و نه زندگی با مسیر من !
توی این مدت کار های عجیبی هم کردم خب... و حتی کارهای بدی... ترسی ندارم از گفتنشان... لازم بود برای اینکه این چیز ها را یاد بگیرم !
حالا خواستم بگم تمام این مدت . ساعت های متوالی فکر کردم !
حالا می دانم دوباره باید چطور زندگی کنم ! چه کار هایی را دوست دارم ! چه کار هایی را دوست ندارم !
آدم ها کجای زندگی ام اند و من کجای زندگی بقیه !

اما اصلی ترین چیزی که تغییر کرد این بود که فهمیدم :
(( یک مدت محدودی زمان دارم که می توانم هر کاری دلم می خواهد انجام دهم. تا آن آدمی که دوست دارم بشوم. و هر دلیلی احمقانه است برای دور شدن از مسیرم . اینکه او هست ! اینکه او نیست ! اینکه کی چه گفت و کی چه کرد و غیره...
همه اش بهانه است. زندگی من دست خودم است. نه که تلاش نکنم ها ! نه ! خب تلاش هم بخشی از مسیر است.
منظورم این است که بهانه آوردن کار احمقانه ایست ! زندگی خودم را که نباید خراب کنم . - همین - ))

فکر کنم بعد ۱۰ ماه دوباره توی وبلاگم حرف زدم ! حرف هایی که دوست داشتم بزنم !
امروز احساس می کنم دوباره خودم شدم ! همان آدمی که یک روز به شدت از زندگی اش راضی بود - به شدت...

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

رفقا


ناراحت میشوم از دست همه آنهایی که اسم خودشان را می گذارند رفیق !
تا ‍پله بشوی بالا بروند از تو.
و حتی سعی نمی کنند تظاهر به خوب بودن کنند تا حرمت رفاقت را نگه دارند.

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

استراتژی


دارم با ورا (وری)  حرف می زنم ،
میگه آدما عادت دارن وقتی مشکلتو بهشون می گی ، سعی کنن بهت ثابت کنن مشکلشون از مال تو گنده تره.
صرفا همین !

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

هم دردی !


یکی از خصوصیات بدیهیه آدمه که وقتی یه چشمی می بینه که پر از اشکه ، نا خود آگاه چشش می سوزه و پر از اشک میشه !
کاملا هم غیر ارادیه !

پ.ن. : تا وقتی عقلمون رو به کار نگیریم انگار بلدیم انسان باشیم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

mama said -1996 load - metallica


Mama, she has taught me well
Told me when I's young
Son, your life's an open book
Don't close it 'fore it's done
The brightest flame burns quickest
That's what I heard her say
A son's heart's owed to mother
But I must find my way
.
.
.
Mama, now I'm coming home
I'm not all you wished of me
But a mother's love for her son
Unspoken, help me be
Oh Yeah I took your love for granted
And all the things you said to me
I need your arms to welcome me