۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

یادگار امام شمال


اینطوری می شود که دیگر یادم می رود هر روز ساعت 4 را..
اینطور میشود که دیگر بزور می توانم به یاد بیارم این ها را..
اینطور می شود که یادت نمیاید..
اینطور می شود که پشیمان میشوی..
و پشیمان می شوی از پشیمان شدند حتی..


اینطور می شود که میایی زل می زنی !
لبخند می زنیم !
بازی می کنیم !
می خندیم باز !
می رویم !
امروز روز غمگینی بود باز ! برای تو.. !
نخند ! برای من هم !


اینطور می شود که قلبت درد گرفته..
خودت هم نمی دانی چرا ! اما می دانی که باید..
اینطور می شود که دلت تنگ شده ! نشان هم می دهی..
ناز هم می کنی تازه.. برو بابا..
لبخند.


و اینطور می شود که من خسته ام !
ولم کنید برید دنبال زندگیتان..
 همتان..
خسته ام دیگر.. واقعا..



۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه

حس آشنا..


فکر کن بخوای یکی رو له کنی..
بعد طرف یه عکس العملی نشون بده.. دیگه نتونی کاری کنی ! فقط لبخند بزنی..
بعد یک آن حس کنی عجب حس آشنایی..
قبلا یکی یه لبخند اینطوری تحویلت داده بود..
بعد با خودت بگی هی وای من.. یعنی اونم اون موقع می خواس منو له کنه !؟
بعد 6 -7 سال خاطراتت پودر شه ، بریزه زمین..

می دونی چی میگم ؟!

بعد بری تو خیابون ... شب ... فقط دیگه صدای آهنگ و زیاد کنی که ذهنت کار نکنه...

۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

آره ..... ادعامم میشه من تکم / رفیق تنهاییامم شده فندکم ! اوف...

می دونی ؟! تاحالا شاید (خدایی نکرده) آدمی رو زیر پا له کرده باشم ، اما ته سیگارو نه...
واسه چی ؟!
واسه اینکه حرمت داره.. واسه اینکه شرف داره به 100 تا مث شما..

رفیق بامراممه.. هر وقت می خوام هست.. هر چه قدر بخوام هست..
همیشه پیشمه..
هیچ وقتم کم نمیاره ! انقدر بهم کام میده تا خودم خفه شم.. یا خودش تموم شه :|..
همیشه آروم میکنه آدم رو..
اینقدر دستش تو دستمه که هر چقدر دستمو بشورم بوش نمیره..
رفیق بی کلک م ه..

خلاصه که، همه کارایی که تو باید میکردی رو برام می کنه.. ! جاتو گرفته اساسی... هه..
نه ، من دیگه تنها نیستم..

"آره..
ادعامم میشه من تکم ،
رفیق تنهاییامم شده فندکم.. "




۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

افطاری علامه حلی...


بعد این همه مدت !
این همه آدم !
این همه دل خوشی..
این همه بر طرف شدن دل تنگی !
این همه حرف زدن !
واقعا خوب بود ! :)

و این همه آدم بی شعور که هر سال این مراسم رو از پارسال بدتر می کنند و آخر هم یک روز تعطیلش.. :|