"نگاهش کرد.. بلند شد شروع کرد آرام آرام دور شدن،
صدای جیغ بچه بلند شد..
برگشت، نگاهش کرد ! چند قدم برگشت !
لب هایش را جوید و شروع کرد به دویدن،
از پله های مترو پایین رفت ! برگشت بچه اش را نگاه کرد...
من رفتم.
مترو صادقیه - چند روز پیش - واقعی"
"همه ی دوست های من..........
{ و این پست بدلیل اتفاقی که هیچ وقت فکرش را نمی کردم نا تمام ماند...
اسمش را گذاشته بودم تهران من حراج ، تا از بدی هاش شهرم بنویسم..
زندگی من ، حراج !
خدایا ! گاییدی مارو.. با تشکر..