۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

دیلیت - ریفرش !


آقا !
همین امروز دوباره بعد مدت ها،
4تن از انسان هایی که من اسمشون رو گذاشته بودم رفیق "شرافت رفاقت رو زیر سوال برده بودم با این کارم"
حذف شدن از این دامنه..

رفاقت حرمت داره !
زیر سوال ببری، حذفی ! ریدی ! گهی ! دیوثی ! یعنی برو بمیر !

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

تصمیم - آزادی !


تصمیم گرفتم دیگه بلاگ خودمو تو گودر فالو نکنم !
نبینم کی لایک می زنه !
کی شیر می کنه !
به اینم فکر نکنم که کی می خونه ؟! کی نمی خونه ؟!
واسه خودم بنویسم !
آزاد !
مثل قدیم !

گذر عمر

اول سال غمم گرفته بود که کی می خواد یه بار دیگه از اول سوم رو بخونه ؟
غمم گرفته بود که یه سال دیگم تلف داره میشه.. و من باید جلو چشم ببینمش !

تا امروز که سر کلاس نرفتیم !
حالا ام 20 روز میریم و تموم..

خواستم بگم اینقدر سریع میگذره.. اصن نفهمیدم چی شد.. حتی با اینکه امسال از اون سالا بود که دهنم سرویس شد !
نه درسی ! نه ! زندگی ای ای !

حالا از زندگیمم راضیم !
شکر :)

پ.ن. : گگ کجاست که ببینه غمگین نمی نویسم !؟

یه مشت دوست


یه مشت دوستیم . همه درب و داغون ! همه تونم با معرفت ! همه تونم دارین سعی میکنین مشکل هم رو حل کنین..
تا یه بدبختی تون . میاد دو روز از زندگیش مشکلش حل میشه.. خوشحال میشه..
همونجوری خندون میاد . دوباره مثل قدیم سعی میکنه مشکل شما ها رو حل کنه.. فقط فرقش اینه که الان دیگه خودش مشکل نداره..
اصلا همه انگار دشمنشید !
انگار بهتون خیانت کرده !
انگار مرام مسلک . گروه رفاقتتون رو زیر سوال برده ! (مرامتون اینه که داغون باشید)

جماعت . ما نباید همیشه داغون باشیم که ! باید یکی یکی شروع کنیم درست شدن ! به جون یه دونه بچم این گودر هم انداختیم این وسط که هی کمک کنه به داغون شدنمون دامن بزنیم !

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

به کجا چنین شتابان ؟


از هر خریم که می پرسیم برنامه ت چیه ؟!
می گه دنبالشم ، اگه بتونم برم !

خودمم یکیش !! مملکته داریم ؟؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

مرد بودن ! یا نبودن ؟!


مرد را دردی اگر باشد خوش است..
درد بی دردی، علاجش آتش است..

زنده بودن که خود منازعه است...

خاطره خود کلانتر جان است
بر سرت بشکند هوار شود
مثل زندان ژان وال ژان است
حافظه نفس را بدراند
صد گیگا بایت را بپراند
نان روز از برای سکس شب است
نان شب هم برای عاشق مست
عشق همیشه در مراجعه است.

بعد از این صد کتاب شعرم روش
حرف اسکندر و تزارم توش
همه آیند و باز باز روند
زنده بودن که خود منازعه است.

محسن ناجو - بوسه های بیهوده - آفت

من از ته با تو در آمیختم نازنین، انفاق فوقانت..

هی هی…….
خراج ملک ری پرداخت می کردم به زلفانت
من از ته با تو در آمیختم نازنین
من از ته با تو در آمیختم بل عجب انفاق فوقانت
خانمک بحر لطافت ژن های افغانت
نیمه شب آوا و افغانت
من از دل هم نجستم نجستم کناری نجستم
تو هم هیچ هیچ هیچ بارم نکردی
تو آدم حسابم نکردی نکردی نکردی نکردی

۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

خانواده


خانواده تو اتاق های مختلف پخشن !
بعد همه جلوشون یه لب تاب !
پست های گودر هم رو می خونیم !
تو فیس بوک با هم در ارتباطیم !
بعضا چت هم می کنیم حتی !

هممونم تو یه خونه ایم !

تفکرات عمیق..


کلی نشستم فک کردم.. دیدم خب که چی ؟! هی بنالیم از این زندگی !! همه هم همینو تجربه کردنا...
یعنی یه متن می خونی تو اینترنت، می بینی یک آدمی هم بوده که دقیقا همین درد ها رو کشیده ها..
این گودر خیلی خوبه ! آدما چیزایی که در حالت عادی نمی گن رو اونتو شیر می کنن ! آدم می خونه.. همدرد پیدا می کنه..


خلاصه، داشتم به این فکر می کردم که کلی آدم هستن آرزوشونه جای من باشن..
کلی آدم هم هستن که قد من درد و رنج دارن..

کلی آدم هستن که من دوسشون دارم
کلی آدم هستن که منو دوس دارن
حالا کار نداریم که اینا اشتراک دارن یا نه..

خلاصه که اصن یه وضی..
ولی می گن ، یه خدایی هست مهربونه ! تصمیم گرفتم بهش اعتقاد داشته باشم ! شاید یه پارتی بازی ای چیزی برام کرد..


پ.ن. : یعنی به یه جایی رسیدم که خودمم نمی فهمم چی میگم !

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

فاصله ! این حرف ساده.. / یک قانون کلی !

فاصله ی یه روز خوب با روزای بد واقعا کمه..

ببین ! اصلا یه قانون کلی داریم ! اگه امروز بد باشه، فردا و پس فردا و .... هم حتما روزای مزخرفی ان !
اما اگه امروز به روز خوب باشه ، قطعا فردا و پس فردا و ... باز هم روزای مزخرفی ان !

کلا به ما از این گه خوری ها نیومده !

به ابرفرض ما ام دیوثیم واسه خودمون !


اقای من ! برادر من ! دختر من !
اگه ما دیوث بازی در نمیاریم معنیش این نیست که بلد نیستیم !
به پیر ، به پیغمر ، یه ابرفرض معنیش این نیست !

یک روز که خدا نبود !


نبود که به دادم برسد !
نبود که حواسش باشد !
شاید هم قایم شده بود که حواسم جمع شود اگر نباشد چه میشود !

کپ کرده بودم ! اشک توی چشم هام جمع شده بود ! بقضم رو قورت دادم ! دست این رفیق رو گرفیتم و رفتیم بیرون..
یک اوشتوروددو (ازمابروبالا) زیر باران ...
دارم به این فکر می کنم که من بدشناسم ؟! بدبختم ؟! اسکلم ؟! چیم واقعا ؟!

آنقدر پیش رفتیم که نمی توانم جلوی خندیدنم را بگیرم.. همه ی بدنم می لرزد.. سرم درد می کند..
خدا ؟!
هیچی..

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

هم دردی !

از اونور ناراحت ورا بودم، دنبالش بودم کارش درس شه..
عرق کرده بودم . استرس داشتم. می ترسیدم.
دستم داغ بود. گرفت یه کار خوب واسه خودم کردم..
نیل..
فکر می کردم الان باید خیلی خوشحال باشم. الان دیگه همه چی واسه من خوبه..
واقعانم از بابتش خوشحالم ! اما نوش جونم نمیشه..

بعد دوباره درگیر ورا بودم.. هستم.. فعلا هم خواهم بود.
می ترسم گند بزنم به اونطرف !
اصلا یه وعضیه اینجا..
ولی خب مطمئنم الان ورا مهمتره..


پ.ن. : خواستم یکم از خودم تعریف کنم. بگم هنوز هم حس هم دردی دارم..